من این جهان به چشم دیده و به دست سوده را
به التجای جهانی دیگرگونه
وداع خواهم داد
به صور ناکوک اسرافیل آری
ریق رحمت را
چو جام مستانه شوکران روزی
به ناسلامتی این خدایگان زمینی
بالا خواهم کشید
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
خدا حافظتان
نقشه ایی دارم
خم میشوم روی نام خوزستان
و درشتش میکنم
ریز میشوم روی کوچه ایمان
جاییکه کسی
گوشش پر است از خروش رودخانه دزفول
و پسرهای اهوازی
امشب کنار چشمهایش لب کارون می خوانند
برای اشکها
و برای کوچه اش
نقشه ایی دارم
- اون یکی رو زدین دو و چهار صد ؟
مرد فروشنده با یکطرف دهانش خندید و گفت : نه قربون شکلت . بیست و چهار تومنه و دستش را کشید سمت تکپوشی که چند دقیقه ایی بود لای انگشتان پسر ورز می خورد . میخواست بردارد و ادامه بدهد که : اگر مشتری نیستین . . . که مرد دومی با صدایش داخل آمد که : همون را میشه ببینم ؟ این جمله از گلویی بیرون آمد که کراوات را خیلی پیش از عروسی تجربه کرده بود . شاید عروسی را هم خیلی پیش از عروسی . البته پسر جوان عقلش آنقدر قد نمیداد که چنین چیزهایی را بفمهد . چشمهای فروشنده برقی زد : بعله قربون . . . خدمت شما . سنگ شوره . ترک اصل .
وقتی پسر با انگشتهاش یقه تکپوش را می خاراند زیرجلکی نگاهی کرد به آن مرد دوم که شانه به شانه اش ایستاده بود . و بعد همانطور زیرجلکی خیره شد به آن بیست و چهار تومان سنگ شور ترک . شاید مرد دوم نگاه دزدکی را دیده بود که گفت : یه ضرب المثل هس که میگه من اونقدر پولدار نیستم که جنس ارزون بخرم . اگر پسر سکوت نمیکرد شاید ادامه نمی داد که : منظورم را که می فهمی ؟
شاید اگر باز هم سکوت نمیکرد فروشنده منبر نصیحت نمی گرفت که : هیچی آسون و ارزون بدس نمی آد . بقول قدیمیا نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد . پسر گفت : کار هم که ماشالا فراوون . مرد دوم میان شمردن اسکناس هاش خنده ایی زد . فروشنده گفت : کادوپیچ کنم یا همون تو نایلون می برین ؟
پسر انگشتهاش را از تکپوش سوا کرد و سرش را زیر گرفت که برود . فروشنده انگار که بخواهد قناری از قفس پریده اش را لای مشت بگیرد با صدای بلند گفت : با قیمت مناسب تر هم هس ها . پسر لحظه ایی ایستاد . بی آنکه برگردد گفت : من اونقدر پولدار نیستم که جنس ارزون بخرم . رفت .
و فروشنده تا چند روز بعد همه سوراخ سنبه های مغازه اش را گشت تا ماشین حسابی که همیشه روی ویترین میگذاشت را پیدا کند .
آنچه می آید یادداشتی است که پس از یک بحث دوستانه شکل گرفت .
كيستيم و چكاره ايم ؟ زبانهامان سرگفتن ندارند و سرهامان دست بكار هيچ تاملي نيستند . به دست و سر و زبان يله ايم در موسيقي بي ترتيب طبل عاري .
كج انديشيده ايم اگر كج ميرويم . و بماند كه راست يادمان ندادند . كوه بلند انديشمنديمان - اگر هم به ساحت وجود پا نهد - سفله خاكي است از غرولندي زير لب يا گاه پچپچه ايي با دوستان و هم پياله ها كه : قانون كج است و معوج .
و قانون به دهن كجي راست نميشود رفيق . ما همرهان خوبي نيستيم . ما اصلا راه نميرويم . مانده ايم و گنديده در ولنگاري ارتباطهاي سردرگم . و دوستاني كه از هر يكيشان به هزار دشمن پناه بايد برد . به بادي مثل ابر مي آيند ، مثل پرچم رو سوي تو ميكنند و تو دل خوش ميكني به اينكه قانون زير پايت له شده . نه قانون كوچك اين خرده شهر ، حس ميكني تمام جهان زير پاي تست . دلخوش باش و باش تا بادي ديگر بوزد !
هراس داريم از سين استبداد ، بي كه بدانيم خود مستبداني زورگوييم كه سرزمين بالهاي ذهنمان را غاصبانه در چنبره جهالتي محدود و لذاتي گذرا فروبرده ايم . باري ما حتي به خودمان زور ميگوييم و دردناكتر آنكه با خودمان نيز صادق نيستيم و اين جهالت و لذت خودآگاه را در خودفريبي شگرفي به حساب ناتوان بودنمان در برابر صاحبان اريكه قدرت ميگذاريم .
من نيز جاهلانه به اين سطور نمي بينمتان فرورفته در تاملي تلخ كه " كيستيم و چكاره ايم ؟ " ولي به حرمت لحظه ها و آدمهاي رفته از دست ، زماني را در قلب و ذهنت كنار بگذار كه شايد دررسد روزي . تا انديشه كني ، خودت را روبري خودت بنشاني زير نور نامرد چراغي كه مدام ميرقصد ، و براي خودت اعتراف كني كه : لوله سلاح هاي ما هرگز بوي دود را نشنيد چرا كه ما پيش از جنگ ، شكست خورديم . ما هرگز به مبارزه فكر و حرف نطلبيديم تمام آنچه در ذهن و زبانمان خفقان نام گرفت . ما از ترس مرگ ، خودمان را سينه خيز روي خاك بلاخيز بي قيدي و بي خيالي كشيديم و كشتيم .
آنك اعتراف كن رفيق ! ما جانيان لحظه ها بوديم .
حالا پس از مدتی آمده ام ( آنهم با داستانی که تازه نیست ! ) در پست بعدی ( البته اگر چنین چیزی دیگر وجود داشته باشد ) سعی خواهم کرد گزارش مصوری از نمایش " مرد نیمه مرده " به نویسندگی و کارگردانی خودم که در جشنواره دانشجویی کرمانشاه حضور داشت بدهم . فعلاْ !
اتفاق آنشب يك فاجعه بود .
وقتيكه خانه رفت بوم را گوشه ايي انداخت و قلمها را روي زمين رها كرد . دلش ميخواست گوشي را بردارد و براي هميشه تمامش كند . آن دختر ديگر تكراري شده بود . اين را دستها و كمرش به او ميگفتند .
بوي اتفاق در خانه پيچيد . مادر سفره را انداخت ، ماني كنار پشتي گريه ميكرد و پدر چركهاي گردنش را ميكشت .
" بيا با اين بي صاحاب مونده بازي كن. "
همبازي خوبي براي ماني نبود و هردوشان خيلي زود از دست هم خسته ميشدند .
صداي زمخت پدرش ، مادر را به اتاق خواب احضار كرد . نور لامپ آشپزخانه در چشمهاي مادر برق انداخت . با استكان چاي به اتاق خواب رفت .
" به بچه ات ياد بده وقتي ميخواد خرابكاري كنه بگه . . . چيز "
" چي ؟ "
" چي ميگن اونا "
" كيا ؟ "
و او با خودش فكر كرد كه كلمه گمشده پدر شايد مخفف يك نام باشد مثل پابلو پيكاسو . دعواهاي آندو هميشه همينجور شروع ميشدند و او اين را خيلي خوب ميدانست . ماني را كنار سفره تنها گذاشت و به اتاقش رفت . شايد حتي ماني هم ديگر ميدانست كه تا دقايقي ديگر چه جار و جنجالي بپاخواهد شد .
روي فرش اتاقش دراز كشيد . بي هوا چشمش به آينه و شمعدان قديمي افتاد كه بالاي كمد قايم شده بودند و خاك ميخوردند .
مادر سعي ميكرد همه چيز را آرام كند . دست پدر را آرام توي دستش گرفت . سعي كرد از بي تفاوتي چهره اش نااميد نشود و به تلاشش ادامه بدهد . اما پدر انگار خودش را با موتور جوشش به نفهمي جوش داده بود . گويي اصلا پي نبرده كه اتاق چه بوي عطري ميدهد ، ملحفه هاي تخت چقدر مرتب شده اند و حتي انگار آنقدر منگ شده كه نفهميد مادر در را پشت سرش چفت كرد ، اتاق را تاريك كرد و فقط آباژور را روشن گذاشت .
مادر نه دلش ميخواست نااميد شود و نه كم ارزش ، ولي كم كم داشت بي حوصله ميشد . پدر برايش شروع به وراجي كرد . اما حرفهايش هيچكدام به نياز مادر ربطي نداشتند و اين مادر را بيحوصله تر ميكرد .
همچنان روي فرش ولو بود و نميدانست چرا اينقدر وارفته است . يادش آمد كه امروز بجز يك بستني كه آن دختر برايش خريد چيز ديگري نخورده . از اتاق او صداي پدر هر لحظه به فرياد شبيه تر ميشد و مادركم كم انگار جيغ را تمرين ميكرد .
پدر داد كشيد . مادر با جيغ جواب داد . صداي شكستن يك استكان آمد . براي خوردن شام كه از خيلي پيش پهن شده بود از اتاقش خارج شد .
پدر دستش را محكم در هوا عقب كشيد و شايد در يك چشم زنش چهار و در چشم ديگرش صفر ديده بود كه دستش را رها كرد و قيد سيلي را زد .
" تو ديگه الان چهل . . . "
با الف هاي كشيده داد زد : مامان !
ماني خودش را روي سفره خراب كرده بود . آشفته تر از تمام كارهاي پيكاسو .
" يه بار هم تو پاكش كن "
بچه هاي سبزه ، نخود سياه هاي خوبي هستند . مادر به تلاش بيخودش ادامه ميداد .
فرداي آنروز همه چيز سر جايش قرار داشت . يك بيست و چهار ساعت آرام و بي دغدغه . با رفيق دخترش به گردش رفت و بستني خورد . پدر سركار رفت و برگشت . مادر اتاق خواب را مرتب كرد و ماني دنبال يك فرصت كوچك بود تا سفره را نقاشي كند .
